"در آستانه ی" در آستانه بودن

من 

کافه 

فنجانِ یخ زده.

چشم براه اما نه منتظر

دلم گرفته بوی آسایشگاه دلم میخواد بوی پاییز برگهای ریخته بوی هق هق گریه کردن برای تو 

 

دلم گرفته رو فقط توی همین فصل تصور کن 

یونکور

جمع می کنم 

تمام نوشته ها را

برای تو دام پهن کردن 

همیشه اشتباه بود..

 

 

یاد بعضی نفرات

اما من ابراهیم را

هنوز آتش نمی زنم

بگذار جاده تا می تواتد تاریک باشد..

بگذار تو برنگردی

هیراد هیراد هیراد