38/ تکلیف
آن مرد با باران رفت
باران من نبودم.
قلم قلب دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 1:3 توسط لیلا مهرکیش
آن مرد با باران رفت
باران من نبودم.
قلم قلب دارد
درست مثل پنجره ی این زندان
گشوده و دور از دسترس:
آغوش تو
قلبی روی سینه ی دیوار
نگرد
نیست
نامم در خاطرت
کوچه هایی که در من پیچیده اند
وبگذر
شرمنده و دست خالی.
:
تو باز هم نیامده ای.
سیب خوردن در تاریکی
رهام می کنی زرد و خشکیده
بی که بدانی
به پای تو افتادن
مرگ هردوی ماست درخت من
درختهایی که پرواز کردند
بهترین دانه ی انار
همیشه همانی ست
که از دامنت سُر خورده است.
سیب خوردن در تاریکی
صدایم نکرده بودی
من بیخودی پریده بودم
از دهنت.
قلبی روی سینه ی دیوار
انگار از تو حرف می زنند
همه ی زن های جهان
وقتی عاشق می شوند
قلبی روی سینه ی دیوار
خوشا
پریدن
به خواب ها
کوچه هایی که در من پیچیده اند
کاش
به دنیام
بیایی
قلب روی سینه ی دیوار